Wednesday, November 29, 2017


تهوع
ژان پل سارتر
مسوولیت، دردناک است



Saturday, October 21, 2017

سرنوشت اينگونه به در مي كوبد

"سرنوشت اينگونه به در مي كوبد".داستان اینطور شروع شد.بتهوون و باقی نامها و اثرها را با تجسم این جمله کلیدی سمفونی پنج، در شورِ هربرت فوا کارایان شناختم.مرشدم کیوان بود و هست و ذائقه ام دستپخت اوست و افتخار میکنم به این ذائقه.موومان اول را با جمله آغازین بمن شناساند و من باقی راه را رفتم.سرنوشت و تقدیر را به کوبنده ترین و حماسی ترین نسخه شنیدم اول بار و فون کارایان شد اسم رمز ام در انتخاب شنیدنی های کلاسیکم.بتهوونِ دوره آغازی، از 1792 تا 1802 که تحت تاثیر هایدن و موتسارت است را با سونات مهتاب میشناسید .سمفونی 1 و 2 و شش کوارتت زهی و چند کنسرتو پیانو و سونات پیانو هم دارد.بتهوون دوره میانی (تا سال 1816)، نابغه ای بعد از بحران روحی است از بابت از دست دادن شنوایی اش.همینی که میشنوید اینجا، محصول همین دوره است.درونمایه آثارش شد شجاعت و ستیز و نبرد .همانها که هنوز تم ها و موومان ها و واریاسیونهایش در گوشم زنگ میزند و جلوتر، زندگی را نشانم میدهد.در موومان سوم سمفونی به جای مینوئه ،سکرتسوی سرخوش می آورد و به تقدیر پوزخند میزند و همه کارها میشوند بخشی از میراث بشر.دوره پایاینی اش هم میقا متفکرانه اند و تاریخ ساز و نبوغ آمیز.اگر کمی با کارهای قبلی اش آشنایی شنیداری داشته باشید ،ساختار شکنی ها را با دهانی باز حس میکنید و میبینید چطور کوارتت زهی چهارده اش در دودیز ماینور هفت مووانه است و سمفونی نه را با کر در می آمیزد تا شیلر را جاودانه سازد.
برگردیم به سمفونی پنج مووان اول که لینک اش را بخاطر محدودیت جیمیل در سرور آپلود کردم.
صدای با تحکم و غالب سرنوشت و تقدیر را با کنتر باس ها و زهی های قدرتمند شناسایی کنید که گاهی مارش میگیرد و گاهی دیوانه وار بر زمین و زمان میکوبد و آنطرف شعله لرزان زندگی را از ظرافتش بشناسید که هر بار چگونه در برابر تقدیر ،مظلومانه قد بلند میکند و تا آخر بارها بنظر خاموش میشود اما باز پایدارانه شعله میگیرد و آخر سر با چند تحکم دود میشود و خاموش و تسلیمِ سرنوشت.آن وسط فلش بکِ بتهوون را تشخیص دهید که وسط آن هنگامه جدل سرنوشت و زندگی برمیگردد به سالهای خوش و بازیگوشانه جوانی و امید و آرزوها و مرگ بظاهر دوردست و نوای شوم فاجعه را برای لحظاتی نه از بین میبرد که به حاشیه می رهاند و شما نفسی میکشید و تا بخود می آیید باز تقدیر مثل آوار بر گوشتان خراب میشود.
هربرت فون کارایان را برای بارِ دومِ شنیدن کنار بگذارید و اینبار محو او شوید که چطور میراث نیاکانش را به بدنش جاری میکند تا نواهای سرزمینش را تجسم ببخشد که شرط میبندم در 1966 هیچ یک از حاضرین در سالن به عقبه نازیستی اش فکر نمیکردند.که تا آخر عمر هم نبوغ اش او را مصون داشت از اشتباهات انسانی اش و اینست غلبه وجه آسمانی بر وجه انسانی.
پایان نفس زنانه و پر عرقِ این قطعه کوتاه و تثبیت جاودانگیِ هنر ناب و رها.... و شماهایی که مرا خواندید و دیگر خوانندگان این سطور را نمیشناسید.
و باز "سرنوشت اينگونه به در مي كوبد"


Wednesday, October 18, 2017

سوگواری‌ها

امروز توی وبلاگ نفیسه خواندم:
I don’t miss him anymore. Most of the time, anyway. I want to. I wish I could but unfortunately, it’s true: time does heal. It will do so whether you like it or not, and there’s nothing anyone can do about it. If you’re not careful, time will take away everything that ever hurt you, everything you have lost, and replace it with knowledge. Time is a machine: it will convert your pain into experience… It will force you to move on and you will not have a choice in the matter.”
― Charles Yu, How to Live Safely in a Science Fictional Universe



https://nafiseazad.wordpress.com/2017/10/18/برای-دوستان-سوگوارم؛-دیگر-دلم-برای-او-ت/



Friday, October 6, 2017

پشت درياها

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

سهراب سپهری


Friday, September 15, 2017

واریاسیون ۱۵


 سوخت کافی نداشتم ، به دریا و آسمان نگاه کردم و ناامیدانه دنبال تکه ای خشکی میگشتم اما افق ،آسمان بود که سقوط میکرد در آب. تا چشم کار میکرد موج های ریز بود که موذیانه شوری شان را با آفتاب درخشان و دلمرده، گول میزدند. مغزم شده بود اتوبان دوطرفه: برگشتن و سوخت را لب به لب به پایان رساندن یا، ادامه دهم بسمت خشکیِ نزدیک اما در محاصره غریبه های تفنگ بدست. از این بالا به آبیِ کمی معصوم ترِ آسمان نگاه کردم و بعد به ریز موجهای مشکوک. نفهمیدم کی فهمیدم که دارم بسمت خشکی میرانم. حلبی های بدنه ام سوراخ سوراخ بود و نمایشگر سوخت ام شکسته. این بالا با موتور روشن، همه چیز کشدار بود و انگاری تا ابد مرا میراند این جعبه فلزی امن. رسیدم به نزدیکی خشکی که حجم سیاه ، بیهوا جلویم آمد و بیوقفه شلیک میکرد. در میانه این آتش و نفت، لحظه ای حق دادم به او، که او هم در طرف دیگر خاکریز فقط وظیفه اش را انجام میداد. مثل من،مثل همه جنگجوهای تاریخ. با سوخت نداشته ام کمی بالا و پایین کردم تا کمتر سوراخ سوراخ شوم و ناگهان موتور خاموش شد و حالا میتوانستم ملخِ خوشتراش و بیحرکت ام را جلوی خودم ببینم که انگاری هزار سال بود نچرخیده بود. با آخرین توان که الان بیاد نمیآورم از کجا جمع اش کردم، "سقوط" اش دادم و با چشم رد اش را گرفتم تا خورد به آب و گمانم یا غرق شد یا منفجر یا هردو
حالا من بودم و یک حجم فلزی خاموش بدون سوخت و دشمن، که شکوهمندانه ارتفاع کم میکرد. سقف کابین را باز کردم و هوای خنک و شور مزه ساحل را فرو دادم به درونم. احساس ناامنی کردم و دوباره بستم اش.ارتفاع کم میکردم و با توان فرازمینی ای که از غریزه بقا می آمد، چرخ ها را فشار میدادم. اینقدر جان دادم تا چرخ ها با کرختی شروع کردند باز شوند. سقوط میکردم و نمیدانستم غیر از ثانیه الان، قبل و بعد وجود دارد یا نه. حالا نفسم کندتر از معمول است و صدای یکنواخت باد زوزه کش در اطراف قوطی حلبی ام، شده یگانه نوای ابدیت ام در همین لحظه. ارتفاع کم میکنم و سقوط، به آغوش نامعلومیِ آن پایین. انگاری ذره ای از انفجار بزرگ باستانی، بی هیچ دردسر و ادعایی برگشته به تکینگی اول بار اش. نوای واریاسیون پانزدهم نمیفهمم از کجا میپیچد در کابین کوچک و دنجِ موقت ام ، که انگار ادوارد ادگار را "من" وادار به ساختن اش کردم. واریاسیون پانزده که تمام شود،من سقوط کرده ام به زمین های بیگانه که تا قبل از جنگ، نشناخته بودمشان. یک دوجین سرباز آماده به شلیک از الان اعزام شده اند برای محاصره ام. اما نفسم ام آرامتر از معمول است و پیشانی ام دیگر چین نمیاندازد. شن های نرم و خیس، سقوط و تماس چرخ هایم را به انتظار است و این منم که کم کم ارتفاع کم میکنم و فرو میروم در تاریکی باستانی. از دور صدای انفجار و لرزه میآید . اگر زنده بمانم ،فکری برای آنها هم میکنم
پینوشت: عکس را امروز در سالن تاریک گرفتم