Monday, May 16, 2016

جامه دران

قطعه سوم ني نوا ي عليزاده، با يه سوگوار تنها شروع ميشه كه شرح فاجعه رو جايي روي مزار خاك آلود داره روايت ميكنه، بعد از چند ثانيه زهي هاي اطراف با احتياط و احترام ،شرح سوگوارِ تنها رو تاييد ميكنند و بهش ملحق ميشند و به ظاهر جدا جدا و نامنظم مويه ميكنند.
 اين وسط ،نواي فغان مجنون وار ،كه هر از چند گاهي از ميانه جمع ،ميل به فرياد داره از وسط دسته سوگواران مياد و حس تلخ از كنترل خارج شدن رو زير دل مياره. 
سوگوار بلندتر و محكم تر زجه ميزنه و حالا توي جمع سياه پوش هاي خاك آلود بلند شده و همه رو خطابِ شرح اش قرار داده.با تمام توان صدا و عقل اش ، آخر داد اش رو به آسمان ميزنه و لحظه اي با سكوت اش تمام عالم رو لحظه اي ساكن ميكنه.
ديگه از اينجا به بعد فاجعه از كنترل خارج شده و مردمان سياه پوش مثل مذاب روان دور قله سوگوار مشغول تسكين و لمس اش هستند. شرحِ سوگ اش را بالا و بالاتر ميبره و حالا با صداي گرفته شده از فرياد هاش ديگه تبديل به نواي زير و كمي نا مفهوم سولو با آخرين توان شده كه يهو از دست ميره و روي ويولون هاي مشوش و موجناك براي لحظه اي "حمل" ميشه و ناگهان با يك توان و زور ماورايي رو پاهاش مي ايسته و جامه دراني رقص گونه در ميانه آسمان ابري و خاك و خل و چادرهاي مشكي كثيف ميكنه. اينقدر سماع وار ميچرخه دور خودش كه آخر سر از حال ميره و تمام عالم ساكت ميشه.
مادر من اين رقصندهِ جامه در بود و من گداخته مذاب اش.
بار ديگه كه اين رو گوش كرديد، بشنويد صداي سوخته اينروزاي تهِ آخرِ دل منو


Friday, January 1, 2016

جادوی برادر

بهت پیغام و پسخوان میده، شب سال نوی پر از نور بدلی شهر غمگین رو برات روشن میکنه.
آخرشم میگه خوابت رو دیدم و حس کردم بهم نیاز داری،پس هستم
صفحه تلفن ات رو با اسم اش شکوفا میکنه و تو رو مهمون یه مکالمه پر از جوش و خروش از اهمیت دادن و دلواپسی شیرینی میکنه که ترجیع بند هر جمله اش "فدای داداش گلم" میشه.
نگران ورزش نکرده ات هست و استعداد هدررفته ات.بهت میگه که بهت افتخار میکنه و چقدر دوست داره باز عکاسی خلاقانه ات رو ببینه و پز بده به بقیه.میگه خون اش باهات یکی نیست اما گور بابای توالی ژنتیکی که یه انسانیت میتونه مچاله اش کنه و چند ده هزار کیلومتر رو توی چشم بهم زدن طی کنه، از جنس "کوپر" گیر کرده تو ی "تسرکت" که میدونه ینفر انور حواسش بهت هست.
آخر هم میگه فردا برنامه سفر خودم به کشور همسایه رو لغو میکنم و عوض اش میکنم به تو.تویی که الان باید بیام و محافظت ات کنم.
آخرش من سرگردون رفاقت و معرفت که به اسم اش رو گوشیم خیره میشم و باز کمر راست میکنم و ادامه میدم.
پانزده سال رفاقت، هم منو غربال کرده هم برادرهای جادویی ام رو که نذاشتند از بابت نداشتن نوع بیولوژیکیش، آب تو دلم تکون بخوره.



Wednesday, December 9, 2015

The Talented Mr. Ripley

داشت با دقت بهش نگاه میکرد وقتی که انگشترش رو دست میکرد و دگمه سردست رو از لای شکاف میکشید بیرون و یقه اش رو مرتب میکرد.همیشه زیرچشمی با دقت نیگاش میکرد. با لذت بهش پیشنهاد کرد اسپرسو ی مورد علاقه اش رو براش آماده کنه.وقتی خونه نبود احساس راحتی میکرد و با لباساش جلوی آیینه میرقصید.یبار هم به دختره گفت که چقدر اونهم ناراحته از اینکه توجه نمیکنه به زنی به این زیبایی.
یه روز رو قایق نتونست کنترل کنه و کوبید به سرش.خون که فواره زد تازه بخودش اومد که جدی بهش آسیب زده.هیچوقت فکر نمیکرد یه روز کسی رو به قتل برسونه،وحشت تمام وجودش رو گرفت و به عجز و گریه افتاد.نمیتونست تو چشمهای خشمگین و مستاصل و باورنکرده غرق خون اش نگاه کنه. میدونست که اون تنها کسیه که همه چیو میدونه .اما حالا تنهادکسی که همه چیو میدونست داشت فروغ چشمهاش کم کم میرفت و رفت. یه لذت نامحسوس باورنکردنی گناه آلود ،مثل مارمولک نیچه ای هی میومد تو وجود غرق پشیمونی اش و زود در میرفت.رو قایق یکم گریه کرد،یکم داد زد بعد دوباره یکم گریه کرد.
حالا هم دگمه سردست اش مال اون بود ،هم همه لباساش هم حتی همه اسپرسوهای دم کشیده اون قهوه جوش لعنتی.حالا دیگه شده بود یه آقای خوشبخت و موفق و زرنگ با یکم بوی گند 
حالا دیگه یه قابیل شده بود یا حتی کرامت
حالا شده بود آقای ریپلی
يه آقای ریپلی با استعداد



Wednesday, November 11, 2015

مریخی

لحظه چسبیدن به صندلی وارفته سفینه لختی که با خون دل جمع شده، خیره به آسمان مریض مسی رنگ و هزارتا آرزو و رویای کوچک و فریاد از سر درد شکسته شدن دنده ها زیر بار فشار جی کنده شدن از زمین، که با یک میکروفون خاموش فقط در چندسانتی متری صورت پر از هوای خودت منتشر میشود. همه با موزیک "دی تَچ" هانس زیمر برای یک سقوط شکوهمندانه به اعماق سیاهچاله آینده مبهم


Friday, November 28, 2014

تصویر فراموش شده

از وقتی دختر موردعلاقه ام اومد، یاد توقع بالای خودم از همنشینی با یه انسان دیگه افتادم. یادم انداخت یکم کمربندو باس سفت کنم. باید فراتر از چنتا موضوع ثابت و مدیا پسند حرف بزنم. از شما چه پنهون یادم رفته بود. از خوبیای یار سختگیر و هایپر اینه که برا توده کسخل بنظر میای.راضیم از این تصویر


Saturday, May 18, 2013

موخره ای بر یک رویا

سال 1377 را خوب بیاد دارم.حسن فراهانی مهر معروف به حسن اچ اف(اسمی که خودش با الهام از فلوئورید هیدروژن باب کرده بود)در حیاط دبیرستان دانشمند کنارم راه میرفت و برای هم از علایقمان میگفتیم.اول بار او یادم انداخت که دیوید بکام چقدر جذاب است با آن موهای طلایی و لبخند غربی اش.خوب یادم هست وقتی توصیف اش میکرد دست اش را به موهای صاف اش میکشید و با چشمان پر شوق اش ادای مدل موی پسر انگلیسی منچستر یونایتد را در می آورد.آن روزها نمیدانستم که این باشگاه جذاب قرار است تا همیشه انتخاب پرافتخارم بماند و برایم شود نماد وفاداری و اصالت.و اصلا نمیتوانستم حتی تصور کنم که سال 2013 در منتهی الیه غربی کره زمین به تماشای غرورآفرین بازنشستگی نسلی و قهرمانی بنشینم که آمال و فانتزی من برای همه آن سالها بودند.تمام سالهای پوستر به دیوار که مدتی افراط گونه از زمین تا سقف را با عکسهای بکام پوشانده بودم.سالهای حسادت دیت کردن با دختر جذاب گروه اسپایس گیرل.سالهای سه شنبه و چهارشنبه شب ساعت 11:15.سالهای خواندن ترجمه دست و پاشکسته کتاب زندگی اش در کادر کوچک صفحه یکی مانده با آخر روزنامه دوم خردادی.دیروز همه از جلوی چشمم رژه رفتند.پارسال وقتی میشنیدم که لوس انجلس گلکسی نزدیکی های ما با بکام مسابقه دارد،دلم مثل یه عاشق قدیمی غیری ویری میرفت.سه سال بود که با حس بی صدای غرور آفرینی همراه بودم که با قهرمانم در یک زمین مشترک نفس میکشیدم و خجالت میکشیدم به کسی بگویم.شاید آخرین بازمانده نسل کلاسیک وفادار به قهرمانِ پوستر به دیوار هستم که غیری ویری دلم خجالت آور هست.آنقدر بچه بودم که فرصت خاطره سازی زیادی از کانتونا را نداشته باشم و فقط اسطوره بودن اش را قرقره کنم.زیدان هم در دورانی قهرمان شد که فرق بین خوب و بد را میفهمیدم.اما بکام همان بود که میتوانستم زندگی اش کنم.کورکورانه و تین ایجری،همانقدر واقعی که واقعا بود و همانقدر غیرواقعی که دنیای کم ارتباط مجبورم میکرد..دیروز کفشهایش را آویخت و من مانده ام که آیا اینروزها غیر پوسترهای جیغ مونش  یا مزرعه ونگوگ میتوان کسی را آنقدر قهرمان دید و آنقدر کلاسیک بود که برای پوستر اش پول داد و با دقت به دیوار چسب زد؟


Thursday, November 15, 2012

Morphology


  با کشف خودم ذوق میکنم.هم نارسیزم ام ارضا میشودهم نمونه خوبی میشوم برای مطالعه همنوعانم که خرجی روی دستم نمی گذارد.
شش ماه تا یکسال مردمی را که باید باهاشان زندگی کنم را محک میزنم.یکسالی که مطیعم و بی مشکل و همیشه حاضر.اما "میکروسکپانه" امتحانشان میکنم و بالا و پایین میکنم رفاقتمان را.وقتی روز حساب میرسد منم و یک عقربه لرزان که جایی از آمپر تعامل انسانی مان سعی میکند ثابت بماند.بعضی خط میخورند و بعضی دورتر میشنود و بعضی میشوند برادر.کلمه جادویی برادر!